تاريخ : شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393 | 20:32 | نویسنده : من
وای داداش چقدر دلم برات تنگ شده.چقدر وقتی نیسی همه چی بی روحه

چقدر شبا با گریه میخوابمو به کسی از راز دلم نمیگم

دیگه نیسی که بهت بگم دلم گرفته و تو بهم بگی قربون دلت برم 

یعنی میشه یه روزی یه جایی ببینمت و اندازه ی تمام نبودنت نگات کنم؟یعنی میشه؟

فقط به امید اون روزه که زندگی میکنم زندگی من

خدایاااااااااااااااااااااااااااااا 



تاريخ : شنبه بیستم اردیبهشت 1393 | 22:6 | نویسنده : من
امروز بعد از دو ماه و بیست روز صدای داداشمو شنیدم.

وای چقد دلم براش تنگش شده بود حدادا نیم ساعت باهم حرف زدیم چقد خوبه که داداشمو دارم

تو این چندوقت گاهی باهم چت کردیم ولی صدای همو نشنیده بودیم تا امروز

خیلی خوشحالم

انگار دوباره جون گرفتم

داداشی خیلی دوست دارم




تاريخ : شنبه سوم اسفند 1392 | 21:4 | نویسنده : من

داداشی چقد دلم تنگته و هیچ خبری ازت ندارم!

دلم برات داره پرپر میشه...

دادا خیلی مواظب خودت باش.زود برگرد...

خیلی دوست دارم...

هوایی رو که تو نفس میکشی،

دارم راه میرم بغل میکنم...



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 | 21:5 | نویسنده : من
سه ساله که این وبلاگو به عشق تو ساختم 

به عشق بودنت 

به عشق حضور قشنگت 

 به عشق لحظه های قشنگی که با تو سپری شد

زندگیم بخاطر بودنت ممنونم ازت...

تو خوشبختی همین بسه برای من 3>



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 | 20:42 | نویسنده : من
داداشی خیلی دلم برات تنگ میشه.کاش میشد نری.کاش هیچوقت پنج شنبه نمیومد.کاش من هیچوقتت پنج شنبه رو نمیدیدم.لعنت خدا به پنج شنبه:(((((



تاريخ : شنبه بیست و ششم بهمن 1392 | 21:52 | نویسنده : من

دوست گلم که برام پیام خصوصی گذاشتی پیامتو با اشک و گریه خوندم



تاريخ : شنبه بیست و ششم بهمن 1392 | 21:50 | نویسنده : من
بعد از خیلی وقت اومدم آپ کنم

خیلی اتفتفقای بدی این مدت افتاده خیلی جدی دیگه داداشم داره میره از ایران و این ینی مرگ من....

وقتی با گریه مینویسم وقتی دلم براش پر میزنه و هیچ کاری نمیتونم بکنم.از این به بعد خیلی زیاد میام اینجام چون خیلی خیلی تنهام و تنهاتر میشم.خیلی حرف دارم واسه گفتن ولی اصن نمیدونم باید از کجا شرزع کنم به درد دل...

فقط همینو میدونم که خیلی وقته دیگه از ته دل نخندیدم :(




تاريخ : چهارشنبه دوازدهم تیر 1392 | 19:15 | نویسنده : من
 آخ جووووووون دیروز پنج سال شد که داداشمییییی داداجون جیگر:*



تاريخ : یکشنبه نهم تیر 1392 | 19:52 | نویسنده : من
5شنبه به داداشی پیام دادم جواب نداد.جمعه صبح باز پیام دادم این دفعه حتی دلیورم نشد زنگ زدم در دسترس نبود

تا عصر چندتا پیام دادمو چندبار بهش زنگ زدم ولی همش در دسترس نبود

دیگه داشتم دق میکردم

باز زنگ زدم این دفعه ریجکتم کرد فهمیدم حداقل زنده اس یکم آروم شدم

بعدپیام داد آجی صبح تا حالا کوه بودم آنتن نداشتم 

اونوقت بود که بنده قاطی فرمودم و یگه هیچی نگفتم

اصن دیگه تصمیم گرفته بودم هیچوقت نگرانش نشم

تا 4 صبح بیدار بودمو فکر میکردمو اصن یه وضییییی

دیگه طاقتم تموم شد زنگ زدم بهش.انقدر زنگ زدم که بیدار شد.بهش گفتم سریع بیا یاهو

اونم اومد

دیگه آمپر چسبوندمو کلی دعواش کردم 

عزیزدلم اونم هیچی نمیگفت و فقط میخاست آرومم کنه فهمیده بود که چقدر حالم بده و نگرانش بودم

همش قربون صدقه ام میرفت و من میگفتم نمیخام بری و با گریه حرف میزدم باهاش

تا حدودای 5 بود که آروم شدم دیگه

داداشی هی بهم میگفت ساعت 4صبح منو بلند کردی مواخذه کنی؟عیب نیس آدم داداششو مواخذه کنه؟

صبح که بلند شدم پیام داده بود: یعنی تو واقعا 4صبح منو پا کردی که بگی اینطور اونطور؟

منم جواب دادم آره خوبت کردم

دیگه الانم باهم خیلی خوبیم:دی





تاريخ : چهارشنبه هشتم خرداد 1392 | 13:45 | نویسنده : من
یه روزی دادا خرگوشه 

رفت دنبال آجی موشه 

آجی موشه رفت تو سوراخ 

دادا خرگوش گفت آخ آخ 

من دادای بی آزارم 

بیا بیرون کارت دارم

***

آقا داداش ویزو ویزو ویز

دعوا نکنی تیز تیز تیز

دعوا کنی چطور میشه؟

آجی گریه کنی جیلیزو ویلیز

***

اتل متل توتوله 

داداش من چجوره

نه پول داره نه ماشین

منو میبره فلسطین

میخره برام یه پاستیل

***

آجی لالا دادا لالا

آمد دوباره شب تاب لالا

آجی زود خوابید،مثله همیشه

داداشی ساکت خوابیده پیشش...

***

همه این شعرارو دیشب گفتم:دی

داداشم بهم گفت یه دیوان بنویس.تاحالا استعدادت کشف نشده بود:))



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 | 19:6 | نویسنده : من
آخ خدایا شکرت!!!



تاريخ : پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 | 0:39 | نویسنده : من
خیلی حالم بده تا الان سفت بودم و با خودم و احساسم مقابله کردم.ولی امشب دیگه کم آوردم.بد جور کم آوردم.دیگه حتی نمیتونم اشکمو بند بیارم.دارم خفه میشم امشب

تاريخ : جمعه چهارم اسفند 1391 | 15:23 | نویسنده : من

واسه تک تکِ افرادی که به نحوی سهمی داشتن که من عشقمو از دست 

بدم آرزوی مرگ میکنم و دعا میکنم به بدترین نوع مرگ ها بمیرن



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 | 0:25 | نویسنده : من
دادا جونی ولنتاینت مبارک باشه الهی فدات شم:*

عاشقتم

عاشقتم

عاشقتم3> 3>





تاريخ : پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 | 14:40 | نویسنده : من
دادا جونم چرا دیشب بی حوصله بودی؟؟

انقدر ناراحت شدم وقتی گفتی حوصله ندارم.ایندفعه واسه خودم ناراحت نشدم ولی

بعد که تو خوابیدی به خدا گفتم آخه چرا باید داداشم الان که دیگه تقریبا همه چیزخوب و عالی بوده حوصله نداشته باشه 

آخه مشکل کار کجاست؟

نمیدونم احساس کردم شایدم دوباره به همون حالتی رسیدی که خیلی وقت پیشا اینطوری شده بودی.

فقط امیدوارم زودتر و زودتر خوب بشی



تاريخ : سه شنبه دهم بهمن 1391 | 13:40 | نویسنده : من
دو سالگی وبلاگ مبارک



تاريخ : دوشنبه نهم بهمن 1391 | 14:3 | نویسنده : من
با همون رمز قبلی بیا ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه نهم بهمن 1391 | 12:57 | نویسنده : من
امروز رفتی واسه دفاع از پایان نامتو احتمالا الان دیگه تموم میشه منم هیچ خبری ازت ندارم.امروز با یه قلب مملو از عشق برات دعا کردم که به بهترین شکل ارائه بدی و همه ی سوالارو هم خوب جواب بدی.

تاريخ : شنبه هفتم بهمن 1391 | 11:21 | نویسنده : من
دیدین گفتم ما قهرامون به یه روزم نمیکشه؟

دیشب دیگه واقعا داشت بحثمون میشد و جدی جدی داشتیم قهر میکردیم.دقیقا چندتا اس ام اس دادیم قهر کردیم بعد از اس ام اس آخر که مربوط به قهریمون بود تو اس ام اس بعدی آشتی کردیم:دی 

بعدش باهم رفتیم نت تا ساعت 6 هم بیدار بودیم و حرف زدیم.بعد داداش کرموی من گفت گوشیتو بذار ویبره و بخواب.منم گوش کردم.تازه داشت خوابم میبرد که جناب داداش خان زنگ زد منو بیدار کرد بعد که من بیدار شدم، قطع کرد. من زنگ زدم برداشت قطع کردو اس ام اس داد هیچی دادا بخواب:)

اینم یه نمونه از کرماییه که هنوز تو وجود داداشم ریشه کن نشده:دی



تاريخ : جمعه ششم بهمن 1391 | 20:26 | نویسنده : من
دادا من اینهمه میام اینجا با عشق واسه تو مینویسم ولی تو حتی نمیای بخونی.خب دلم گرفت خب.امروزم که باهات قهرم.ولی خب از اون قهرای الکیو لوس بازیه که تا آخر شب نرسیده باهات آشتی کردم.حالا نهایتا تا فردا صبح دیگه.تو که میدونی من کلا طاقت قهر ندارم.اصن یادم میره که با یکی قهرم فوری میرم باهاش حرف میزنم

تاريخ : جمعه بیست و نهم دی 1391 | 13:29 | نویسنده : من
الهی من فدای تو بشم آخه که انقدر ماهی داداش نازم...

دادا خیلی دوسِت دارم آخه من.آبجی به قربونت بره الهیییی

داداشم داره واسه دفاعش تمرین میکنه که احتمالا این هفته یا هفته ی آیندس.شما هم براش دعا کنید که عالی باشه همه چیییز.

تازه الهی فداش شم کلی باهم خوبیممممم. اصنم خیلی وقته دیگه قهر نکردیم بزنم به تخته ماشالا ماشالا.گوش شیطون کر چشم شیطونم کووووورر!!!



تاريخ : یکشنبه دهم دی 1391 | 22:7 | نویسنده : من
دیروز تولدم بووووووودددد.خیلی خوب بود همه چی

بهتر از اون اینکه از ساعت 5 صبح تا 9صبح با داداشم اس ام اس دادیمو حرف زدیم.

آخه داداشم دیروز ساعت 6 میخواست بره سمنان پیش استادش 5 از خونه اومده بود بیرون که بلیط بگیره بره آخرم بلیط تموم شده بود برگشت خونه :دی



تاريخ : یکشنبه سوم دی 1391 | 22:56 | نویسنده : من
داداشی به مناسبت تولد قشنگت هم قالب وبلاگو رنگ شاد گذاشتم هم آهنگشو عوض کردم دلت شاد شه :دی

تاريخ : یکشنبه سوم دی 1391 | 22:16 | نویسنده : من

بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک

ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک

تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا

و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز

از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا

يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن

يکي به نيت تو يکي از طرف من

الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم

به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي

با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي

ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس

تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس

تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن

همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس

واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد

ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد

اينا يه يادگاري توي خاطره هاته

ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد

تولدت عزيزم پراز ستاره بارون

پر از باد کنک و شوق ،پر از اينه و شمعدون

الهي که هميشه واسه تبريک امروز

بيان يه عالم عاشق ،بياد هزار تا مهمون

تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن

همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس

واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد

ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد

اينا يه يادگاري توي خاطره هاته

ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد

تولدت عزيزم پراز ستاره بارون

پر از باد کنک و شوق ،پر از اينه و شمعدون

الهي که هميشه واسه تبريک امروز

بيان يه عالم عاشق ،بياد هزار تا مهمون

داداشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی عــــــــاشــــــقـــتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم



تاريخ : یکشنبه سوم دی 1391 | 22:12 | نویسنده : من
امشب شبه تولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده

مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

مبـــــــــــــــــــــــآرکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

:* الهی من فداتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بشـــــــم



تاريخ : یکشنبه سوم دی 1391 | 22:8 | نویسنده : من
وااااای الهی فدات شم من.الهی من دورت بگردم که تو زندگیه من شدی آخه...

فردا تولدته وای خدایا  مرسی که ۴ دی رو به وجود آوردی که توی این روز تموم زندگیه من به دنیااا قدم بذاره...

الهی فداش بشم که کمتر از چند ساعت دیگه قراره بیاد تو این دنیا و بشه عزیز دله من...وای

خدایا ممنونم ازت بخاطر این مخلوق شاهکارت

***

روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو

كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو

درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم

بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم

ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم

از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم

من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون

چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون

به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم

هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم

تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم

كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش

بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک

بال فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک

عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک

فقط مي خوان بهت بگن :.

.

.

.

. تولدت مبارک



تاريخ : دوشنبه بیستم آذر 1391 | 23:3 | نویسنده : من
قشنگترین اس ام اسی که تاحالا گرفتم مال دیشب بود.وای یعنی عاشقتممممممممممممم

عشقمی

زندگیمی تو آخه

وای وای هیچوقت فکر نمیکردم.یعنی دیگه همه چیو تموم شده میدیدم.وای فدات شم که اومدی اینجا و حرفامو خوندی.چون نظر نداده بودی فکر کردم نیومدیییی آخه.الهی فدات شم.الهی قربونت برم.

مرسی زندگیم:-*



تاريخ : جمعه هفدهم آذر 1391 | 13:2 | نویسنده : من
شاید یه کسی شبها برای اینکه خواب تو رو ببینه به خدا التماس میکنه

شاید یه کسی به محض دیدن تو دستش یخ میزنه و تپش قلبش مرتب

بیشتر میشه

مطمئن باش یکی شبها به خاطر تو توی دریای اشک میخوابه

ولی تو اونو نمی بینی...



تاريخ : جمعه هفدهم آذر 1391 | 12:39 | نویسنده : من
کاشکی هیچوقت هیشکی نفهمه هرشب باگریه خوابیدن یعنی چی..

میدونی وقتی دلتنگ باشی حتی با صدای دوره گردا هم گریه میفتی

میدونی همه حرفات تو گوشمه روزی چندبار واسه خودم تکرار میکنم....

تکرار میکنم تا باورم نشه که رفتی،تکرار میکنم که برگردی..

نمیدونی اگه میدونستی اینکارو نمیکردی:(

 برگرد تا دیر نشده... :(



تاريخ : سه شنبه چهاردهم آذر 1391 | 22:38 | نویسنده : من
:(

اگه اومدیو خواستی بخونی،رمزش مخفف اون چیزیه که بهم میگفتی.



ادامه مطلب